از تو دلگیرم که نیستی کنارم

دلم می خواد ببینمت، بازم بخندی تو نگام

آخه فقط تو می دونی از زنده بودن چی می خوام

دلم بهم می گفت تو رو می شه یه جور دیگه خواست

آخه فقط قلب توئه که با من اینقد سر به راست

از تو دلگیرم که نیستی کنارم

من دارم می میرم، تو کجایی، من باز بی قرارم

می دونی جز تو کسی رو ندارم

باورم نمیشه اینقد آسون رفتی از کنارم

من خدا نیستم

رفت .........

 

به سلامت !!!!! من خدا نیستم بگویم صد بار اگر توبه شکستی بازا..............

آنکه رفت به حرمت آنچه با خودش می برد حق برگشت ندارد 

خط زدن بر من پایان من نیست ....

آغاز بی معرفتی اوست ..........

آنانکه عوض شدنشان بعید است 

نماندنشان قطعی است ..........

گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت


نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت



زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت



زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر

مرگ را همچون شراب کهنه کم کم می فروخت



در تمام سالهای رفته بر ما روزگار

شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت



من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت


کولاک

من زخمهای بی نظیری دارم 

 

اما تو مهربان ترینشان بودی

تو عمیق ترینشان بودی

و عزیزترینشان 

بعد از تو آدمها ....... تنها خراشی بودند بر من که هیچکدامشان به پای تو نرسیدند

عشق من .....................

خنجرت کولاک کرد...........

از اون حرفها....

بعضی حرفها رو نمیشود گفت باید خورد

 

بعضی حرفها رو نه میشود گفت نه می شود خورد

همان حرفهائی که میماند سر دل ، میشود بغض ، می شود دلتنگی ، می شود سکوت

می شود همان وقتهائی که  خودت هم نمی دانی  چه مرگت است  !!!!!!!!!

این روزها آرزوهایم همه قندیل بسته اند.....

نه حوصله دوست داشتن دارم 

 

نه حوصله دارم کسی دوستم داشته باشد

این روز ها سردم  مثل دی ، مثل بهمن ، مثل  اسفند

احساسم یخ زده است 

آرزوهایم قندیل بسته

امیدم زیر بهمن سرد احساساتم دفن شده است 

نه به آمدنی دلخوشم نه به رفتنی غمگین

این روزها پر از سکوتم .......

من کجا و جرات بوسیدن لبهای تو

گفته بودی درد دل کن گــــــــــاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری؟ کــــــــــــــو دل پرطاقتی؟


شمع وقتی داستانم را شنید آتش گـــــــــرفت


شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتـــــــــــی


تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد


غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کــــــــو غیرتی؟


گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره مــــــــاند


دور باد از خرمن ایمان عــــــــــــــــــــاشق آفتی


روزهایم را یکایک دیدم و دیـــــــــــــــدن نداشت


کاش بر آیینه بنشیند غبار حســـــــــــــــــــرتی


بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شــــــــد


باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتــــــــــــــی


من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تـــــــــــــــــــو


آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتـــــــــــــــــــــی

با تو حکایتی دگر

با تو، حكايتي دگراين دل ما بسر كند
شب سياه قصه ، را هواي تو سحر كند
باور ما نميشود ، در سر ما نميرود
از گذر سينه ما يار دگر گذر كند
شكوه بسي شنيده ام از دل درد كشيده ام
كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كند
چاره كار ما تويي ،‌ ياور و يار ما تويي
توبه نميكند اثر ، مرگ مگر اثر كند
مجرم آزاده منم ، تن به جزا داده منم
قاضي درگاه تويي ، حكم سحر گاه تويي

با تو حكايتي دگر ، اين دل ما بسر كند
شب سياه قصه را ، هواي تو سحر كند
باور ما نميشود ، در سر ما نميرود
از گذر سينه ما يار دگر گذر كند
شكوه بسي شنيده ام از دل درد كشيده ام
كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كند
مقصد و مقصودم تويي ، عشقم و معبودم تويي
از تو حذر نميكنم ، سايه مگر سفر كند
چاره كار ما تويي ،‌ ياور و يار ما تويي
توبه نميكند اثر ، مرگ مگر اثر كند

آنقدر دور که خدا می داند

کوله بارم پر تنهائی و درد

و من در حین نماز آرزویم این است 

که فقط یک ساعت 

(( نه هوس نیست خدا می داند ))

دست کم یک ساعت عشق را لمس کنم 

بیخیال ....... بیخیال از این عشق 

آرزویم این است که فقط یک ساعت

کمتر از یک ساعت از یاد برم خاطره را ..... حافظه را...... یاد تو را ........

و تو اکنون دوری 

آنقدر دور که خدا می داند 


(( شاعر: خودم ))

نمی دانم چرا ولی فکر میکنم خطا کردم.....

[شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا كردم 

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم

گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس

غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم

نمی دانم چرا ؟

نمی دانم چرا ؟ شاید خطا كردم

و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم 

عشق و نفرت



آنکه عاشقانه شروع میکند

کم کم به جائی می رسد که عاقلانه ادامه میدهد

روزی مصلحت گرایانه کنار خواهد گذاشت

(( مهم نیست چگونه شروع می کنی ............... ))

(( می بایست کم کم به جائی برسی ...............))

     (( که عاشقانه ادامه دهی ))


آنچه من یک عمر نشکستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست 
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست 

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد 
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست 

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید 
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست 

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند 
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست 

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد 
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست 

دشمن ما هوس ګاه به ګاه من و توست

بی خدایی سبب روز سیاه من و تست

تیرگی های دل از شام گناه من و توست

جز خدا کیست که در سایه لطفش بخزیم

رحمت اوست که هر لحظه پناه من و توست

حسن معشوق در آفاق جهان جلوه گر است

زنگ در ایینه قلب سیاه من و توست

هر که دلداه حق شد دل عالم ببرد

تاری از طره او مهر گیاه من و توست

هان مشو صید امل اسب سفر را زین کن

روز و شب پیک اجل چشم  به راه من و توست

شرممان از کنه خویش که در روز جزا

دست و پا و دل لرزنده گواه من و توست

نکته ای گویمت ای دوست بیندیش دمی

دشمن ما هوس گاه به گاه من و توست

زیر این سقف منقش خط ناموزون نیست

کجی دایره از طرز نگاه من و توست

گر که در کاخ ستم آتش بیداد گرفت

عجبی نیست که خود شعله آه من و توست

قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند

معنی کور شدن را گره ها میفهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پائین

قصه تلخ مرا ، سرسره ها میفهمند

عید غدیر بر شیعیان مبارک

 

بار خدایا:

از کوی تو بیرون نرود پای خیالم

نکند فرق به حالم

چه برانی چه بخوانی

چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی

نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی

مرو بی من که من دور از تو تنهایم...

تو می آیی یقین دارم که می آیی

زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند

دو دستت التماس آمیز می آید بسوی من ولی پر می شود از هیچ دستی دست

گرمت را نمی گیرد صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه به فریادی مرا با نام می خواند

و میگویی اینک من سرم بشکن دلم را زیر پا له کن ولی برگرد

همه فریاد خشمت را به جرم بی وفائی ها دورنگی ها جدائی ها برروی صورتم بشکن

مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم.........

تو می ایی یقین دارم که می آیی تو با عشق و محبت باز می گردی ولی افسوس

آن گرما به جانم در نمی گیرد به جسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد

اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی دگر مستی نمی بخشد

یقین دارم که می ایی بیا ای انکه نبض هستیم در دستهایت بود دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود

بیا ای انکه رگهای تنم با خون گرم خود تماما معبری بودند تا نقش ترا همچون گل سرخ

به گلدان دل پاکیزه ام برویانند

یقین دارم  که می آیی بیا تا آخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد

نگاهت غرق در اشک پشیمانی بروی پیکرم باشد

دلت را جا گذاری شاید آنجا تا که سنگ بسترم باشد............

هم خود شکستی هم شکستم دادی

این هم از یک عمر مستی کردنم

سالها شبنم پرستی کردنم

ای دلم زهر جدائی را بخور

چوب عمری با وفائی را بخور

ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت

خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت

من که گفتم این بهار افسردنیست

من که گفتم این پرستو رفتنیست

آه عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل.......

گفتی می مونی تا تهش همیشه باهام

اخرش حرف خودم شد اومدی شدی شکارم

عطر موهای تو پیچید تو تموم روزگارم

تو رو از خدا میخواستم توی تک تک دعاهام

اومدی گفتی میمونی تا تهش همیشه باهام

حالا پیروزمو خوشبخت دست نازتو تو دستم

گفته بودی اسمونی من برات پرنده میشم

توی این بازی سخت هم اخرش برنده میشم

توی شطرنج نگاهت مهره ی دلم چه ماته

هرجای دنیا که باشی دل عاشقم باهاته

من دیگه چیزی نمیخوام وقتی تنها تورو دارم

حالا با فکرنگاهت میبینم خوابای رنگی

عکس ماهتو باخورشید روی اسمون میکوبم

داشتنت خواب و هوس نیست تو حالا تو زندگیمی

توی خط به خط تقدیر پیش من بمون عزیزم

من تمام زندگیمو پای اون نگات میریزم

من میخوام تا دنیا دنیاس توی اغوش تو باشم

نگو دنیات مال من نیست بزارتو قلب تو جاشم

قلبتو بده به قلبم دستتو بده به دستام

توی این دنیا فقط من از خدا همینو میخوام

شب رفتنت آرزو می کنم ....

 

به امشب به تقدیر من عشق تو

به حالی که بی من، تو داری قسم

به عنوان روزی که بردی منو

به حسی که گفتی میایی قسم

به دل خواهی اولین دلهره

به گاهی که با من نبودی قسم

جدا می‌شی و می‌رود خاطره

ولی شک نکن من به تو می‌رسم

نشد تا تو هستی من عاشق بشم

نشد قلب ما عشقو باور کنه

شب رفتنت آرزو می‌کنم

خدا وقت دوریتو کمتر کنه

به چشمای تو قبل هر گریه‌ای

قسم می‌خورم یاد تو با منه

قسم می‌خورم بغض این انتظار

یه روزی تو آغوشمون بشنهد

نه سلام و نه خداحافظ

 

 

در روزگاری که "سلام" و "خداحافظ" فرقی‌ با هم ندارند


نه ماندنِ کسی‌ حادثهٔ است


نه رفتنِ کسی‌ فاجعه


نزدیک تر بیا


دوست ندارم از این فاصله ،

از "فاصله ها" صحبتی کنم!

من نگویم که به درد دل من گوش کنید

بهتــــــر آن است که این قصــه فراموش کنید
عــــــاشقان را بگـــــــذارید بنالنــــــد همــــه
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید
خــــون دل بـــــود نصیبم، به سر تربـــت من  
لاله افشــــان به طرب آمده، می نوش کنید
بعــــد من سوگ مگیــــرید، نیــرزد به خــــدا
بهر هــر زرد رخی، خویش سیه پوش کنید!
غیــر غم دار و ندارم به جهان چیست مگـر؟
رشک کمتــــر به منِ هستـی بر دوش کنیـد
خـــط بطلان به ســــر نامه هستی بکشیـد
پـــاره این لــوح سبک پایه ی مخدوش کنیـد
سخن سوختگان طـــــرح جنــــون می ریـزد
عـــاقلان، گفتــــــه ی عشاق فراموش کنیـد


 

اصلا از احوال من خبر داری؟؟؟!!!

تورا به جان هرآنکس که دوست تر داری 
 
 
 بگو چگونه از احوال من خبر داری ؟
.
.
.
 
تمام دلخوشی شاعرانه ام با توست 
 
 
  نگو که از دل تنگم سر سفر داری
 

جان دادن مجنون سرافراز غلط بود

 

دلبستگی ما چو از آغاز غلط بود
چون هر قدمی در ره ما باز غلط بود
دوری تو از من که غلط نیست درست ا ست
نزدیکی آن مجتمع ناز غلط بود
استادگی ما پی مقصود مقدس
جان دادن مجنون سرافراز غلط بود
آن عشوه غلط بود،آن ناز غلط بود
هر معنی آن چشمه غماز غلط بود

شعر ناب عاشقانه....

ای که مدتهاست با من نیستی ،

من همانم ، که با من زیستی،

رنجهایم را شنیدی باز هم ،

عاقبت گفتی ، غریبه کیستی ....؟!


عاشق اون نیست که واسه عشقش توی سرما آتیش

روشن کنه عاشق اونه که کتشو بده به عشقش،خودش

سرما بخوره،۶تا آمپول بزنه،دهنش سرویس بشه تا دیگه

از این غلطا نکنه!!!


در راه رسیدن به تو گیرم كه بمیرم

اصلا به تو افتاده مسیرم كه بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم كه بمیرم


تورا من دوست می دارم نه قدر آب دریاها

كه روزی خشك می گردند شوند بیچاره ماهیها

تو رامن دوست می دارم نه قدر غنچه و گلها

كه روزی پرپر می شوند بر آرد آه از دلها

تو را من دوست می دارم به قدر كهكشان و ماه انجم ها

كه جاویدان بماند عشق من تا بودن آنها


زندگی کجائی؟

 

میتوان از عشق تصویری کشید میتوان تا عالمی دیگر رسید

                        عشق یعنی مقصد رویای من

انتظار خارج از دنیای من عشق یعنی معنی چشمان تو

                                  آن نگاه ساده پنهان تو 

 گفت: هر چند دلت خانه به دوش است ولی

دوست دارم که شود بی سروسامان تر از این

 

 

دلت را خانه ما کن

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

اگرگم کرده ای ای دل کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص و دریا کردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت میکنم آني

طلب کن آنچه میخواهی مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را جمع ، منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن

غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان

بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس، امضا کردنش با من

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

 

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

 

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

 

ای نگاهت نخی از مخمل از ابریشم


ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم                     چند وقتیست که هر شب به تو می اندیشم
 به تو آری،به تو یعنی،به همان منظر دور
 به همان سبز صمیمی،به همان باغ بلور                  به همان سایه،همان وهم،همان تصویری
 که سراغش ز غزلهای خودم میگیری
                                                   به همان زل زدن از فاصله دور به هم
 یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم                          به تبسم،به تکلٌم،به دلارایی تو
 به خموشی،به تماشا،به شکیبایی تو
                                                                 به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت
 به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت               شبحی چند شب است آفت جانم شده است
 اول نام کسی ورد زبانم شده است
 در من انگار کسی در پی انکار من است                یکنفر مثل خودم عاشق دیدار من است
 یکنفرساده چنان ساده،که ازسادگی اش
                                 میشود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
 آه،ای خواب گرانسنگ سبکبار شده
 بر سر روح من افتاده و آوار شده
                     در من انگار کسی در پی انکار من است
 یکنفر مثل خودم تشنه دیدار من است
                         یکنفر سبز،چنان سبز که از سرسبزیش
 می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
             رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
 اول نام کسی ورد زبانم شده است
 ای بی رنگتر از آینه یک لحظه بایست
                    راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست
                اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
 پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست
           حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
 عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
          آری آن سایه که شب آفت جانم شده است
         آن الفبا که همه ورد زبانم شده است
 اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
                         و تماشاگه این خیل تماشا شده است
 آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
                 عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی 


عشق ناب لحظه ها

 

                    

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار پاي عقربه ها لنگ می شود!

تکراريند پنجره ها و ستاره ها
خورشيد بی درخشش و گل، سنگ می شود

پيغام آشنا که ندارند بلبلان
هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

احساس می کنی که زمين بی قواره است!
انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!

باران بدون عاطفه خشکی می آورد
رنگين کمان يخ زده بی رنگ می شود

هر کس به جز عزيز دلت يک غريبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بايد خريدارم شوی ،تا من خريدارت شوم

با جون و دل يارم شوی، تا عاشق زارت شوم

 

من نيستم چون ديگران ،بازيگر بازيگران

اول به دام آرم تو را ، وانگه گرفتارت شوم...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

(بی معرفت)

                           جز با تو دل را عاشق فردي نكردم

                       با هيچكس غير از تو همدردي نكردم

باچهره گرم و بهارين تو اي گل

                چون سيلي باد خزان سردي نكردم

كنج اتاق شعر با يادت نشستم

در كوچه‌هاي هرزه ولگردي نكردم

گفتي به ناز و عشوه:« مارا بوسه اي كن»

لب را جلو يك لحظه آوردي نكردم ؟

                     با آنكه آزردي دلم را و شكستي
   
آن بي وفائيها كه مي‌كردي نكردم

                        تندي نمودي و جفا كردي و رفتي

بي‌معرفت! من با تو نامردي نكردم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

من بيدل به چه جرمي از تو هي شکنجه ميشم
من که با تموم زجرت خاکتم مثل هميشم
زير ضربه ضربه تو بي سپرترينم از عشق
بسه نازنين روا نيست بزني تيشه به ريشم

اگه بازم دوست دارین دوبیتی و متن های عاشقانه بخونین روی ادامه مطالب کلیک کنین

 

 

 

 

ادامه نوشته