دوباره
دوباره اومد ......
رفته بود اصلاً جاش خالی نبود که برگشت .
کاش سفرش هیچ وقت تموم نمی شد .....
باز دوباره شدم همون آدم قدیم .....
مشاوره رفتنام .... آروم شدنام فقط تا زمانی بود که پیشم نبود
حالا اومد
دوباره استرس ....
دوباره ترس ..... دوباره اضطراب ...
خدایا این عذاب تا کی ادامه داره ؟
تا کی باید زجر بکشم ..........
تو خودت هم خوب می دونی چند بار تلاش کردم خودمو راحت کنم
حالا که به نظر خانوادم جدائی آبرو ریزی ....
مرگ که آبرو ریزی نیست !
حداقل اینه که می گن مرد تموم شد دیگه حرفی نیست
دیگه حرف از بی ابروئی نیست
دیگه اضطرابی نیست که خانوادم با جدائی من عذاب می کشن
ولی بعد یاد تو میفتم یاد اینکه چقدر دوست دارم یاد اینکه با کشتن خودم
تو رو هم از دست می دم
و باز به یه نتیجه می رسم صبر ............................................
کاش می دونستم صبر پایان شیرینی داره
ولی وقتی می دونم فقط عذابه دوباره کم می یارم
دوباره تو مغزم ولوله میفته
گاهی اوقات احساس میکنم
یه وزنه صد کیلوئی به مغزم بستن که انقدر سنگینه تو سرم پر فکر شده
مشاورم می گه باید دارو مصرف کنی
یعنی ازدواج اینقدر ارزش داره بقدر وجودم ؟؟؟
که خودمو از بین ببرم؟
خدایا بیا به من بگو خانواده تا کجا برای یه انسان ارزش داره
تا کجا به خاطر خانوادم باید تحمل کنم ؟
تا جائی که دیوونه بشم ؟ دارم فکرم رو از دست می دم
خسته شدم
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد