دیروز که بابام منو رسوند سرکارم برگشتنی به مامانم گفته 

که حدیث خیلی ناراحته اصلا با من حرف نمی زنه  اگه واقعاً به این ازدواج راضی نیست

 پول جور می کنم تا حال هر  چی خرج کردن  پسشون میدم نامزدی  رو بهم می زنم 

می دونی من چی گفتم خدا ؟

به مامانم گفتم زندگی خودمه ناراحت یا خوشحال مال خودمه 

از این عذاب خوشم میاد دخالت نکنید. 

می خوام اینو بهت بگم رویه زندگیمو عوض کردم

اگه قبلاً همش در حال خندیدن بودم اگه همش در حال بالا پریدن بودم

حالا ساکتم حالا دیگه نمی خندم

اگه قبلا بهم می گفتن ساکت باش چقدر حرف می زنی چقدر می خندی سرمون رفت

حالا می گن چرا انقدر ساکتی چته ؟

ناراحتی؟

چی بگم بهشون؟

من پر از عذابم از تو ناراحت نیستم از خودم ناراحتم که فکر اینجا رو نکرده بودم

اگه قرار باشه با یکی ازدواج کنم که از کنارش راه رفتن هم بیزارم چه عکس العملهایی باید نشون بدم

چه روشی رو باید انتخاب کنم 

تو که مقصر نیستی خدا تقصیر خودمه که همه چیزو همیشه عالی می دیدم 

تقصیر هیچ کی نیست اصلا چرا باید دنبال مقصر بگردم 

این منم می شناسی همون حدیث قدیم ولی یه زره ساکت تر شده و آروم تر همون چیزی که همیشه مردم 

ازش می خواستن 

شاید تو هم همینو می خواستی.....