عقد بی عقد
باید بگم ما فقط سر سفره عقد همدیگرو می بینیم
این رسمه ماست
با این وجود من روز خاستگاری هم که یه نظر دیدمش به همه اعلام کردم
متنفرم
ولی کسی منو ندید کسی گوش نداد
حرف من بجایی نمی رسید
رسید تا جائی که عقد کردیم
روز حرم یادمه انقدر از دیدنش عذاب کشیدم که کم بود همونجا خودمو بکشم
ولی به من گفتن عقد که بکنید همه چیز درست می شه صیغه عقد آبی روی آتیش
انقدر گفتن که اعتقاد پیدا کردم مطمئن شدم عقد کنم تنفرم از بین می ره
قرار هتل رو هم گذاشته بودن
همه چیز و برای مجلس فراهم کرده بودند
بعد از عقد ما رو تنها گذاشتن تا به قول معروف با هم آشنا بشیم
اون حرف می زد و من با خودم می گفتم راهی هست که خفه شی یا نه ؟
اون از آیندش می گفت و من به گذشته ای که هر چی اسرار کردم نمی خوام کسی قبول نمی کرد فکر م یکردم
اون از مکانهای مورد علاقه ش برای زندگی کردن می گفت من با خودم درگیر بودم یعنی میشه تصادف کنیم حالا
این نه ولی من بمیرم راحت شم
گذشت یکی دو ساعت با هم بودیم
تنها آرزوم این بود که زودتر برگردم خونه
برگشتم چه برگشتنی حالم خراب ولی کسی گوش نکرد فرداش دوباره باهاش رفتم بیرون
بدتر از دیروز .......
لج کردم گفتم دیگه نیستم مجلس و به هم زدم وقت آرایشگاه آتلیه همه چیزای دیگرو خودم کنسل کردم
زنگ زدم به دختر برادرش گفتم پشیمون شدم گفت الان که عقد کردین ؟؟
گفتم اصلا عقدمون هم درست نیست چون من راضی نبودم
اصرار کرد .......
گذشت قرار شد تا بعد ماه رمضون با هم بریم بیرون اگه خوب شدم که هیچ چه بهتر وگرنه جدا می شیم
تموم مدت رو اعصاب همه راه رفتم و به اینجا رسیدم که الان هستم ......
دوباره با هم قرار گذاشتن ......
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد