یا محمد
اي ابر مرد مشرقي اي خوب اي نگهبان قدسي خورشيد
در تمنای وصال تو به باغ گل سرخ که در آن عطر محبّت جاریست رهروي گام نهاد دیده را دوخت به باغ چشم او خیره به دنبال تو بود کرد هر گوشه نگاه، ناگهان مرغ نگاهش به گل سرخ نشست، خاطرش آینه ی یاد تو گشت اندکی کرد درنگ،لختی اندیشه نمود، غرق در حیرت وبهت اشک را برد به مهمانی رخساره خویش پس از آن با خود گفت: زندگی خاطره ایست با هزاران تکرار باغ با خاطره اش تنها ماند جاده می خواند به خودحجم یک خاطره را ناظر خسته ی باغ، روی در راه نهاد چون شبح از خم آن جاده گذشت تا کند خاطره ها را تکرار
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو احساس می کنم که کمی پیرتر شدم احساس می کنم که شدم مبتلای تو برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو دل می دهم دوباره به طعم صدای تو از قول من بگو به دلت نرم تر شود بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو! دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد : یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم رخصت بده نفس بکشم در هوای تو |
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدا کمکم کن سلام خدا!!!!!! بنده بدی شدم چرا باید دوباره اینطوری بشه ؟؟؟؟؟؟ من که از گناه دست کشیده بودم من که همیشه سرنمازای غلط و غلوطم ازت کمک خواستم ازت ایمان خواستم من که نگفتم ایمان ناقص میخوام خواستم ؟ پس چرا دادی؟ حالا با این ایمان نصفه با این همه گناه چطوری ازت بخوام چطوری ازت بخوام دوستم داشته باشی؟ |
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد