دوری و دوستی
آخه اینترتم خراب بود
نه اینکه از هر طرفی شانس دارم اینه که دیگه با این جور اتفاقای کوچیک مشکلی ندارم
نمیدونی زمونه چه صبری به ادم می ده
بعضی اوقات آدم فکر میکنه همه چیز تغییر می کنه و زمان منتظره تا این تغییر اتفاق بیفته بعد شروع میکنه به
گذر کردن
غافلیم از اینکه زمان منتظر نمی مونه و می گذره
هر جوری هم که بخواد شرایط رو عوض می کنه
صبر همه جا هم جواب نمی ده : گفت رو صبوری کن صبوری کن صبوری .... که صبوری سفره خاکی بر سرم کرد
بعضی وقتا آدم باید عجله کنه خیلی زیاد
و این دقیقا همون چیزیه که هیچ وقت من دنبالش نبودم
همیشه منتظر بودم بقیه برام تصمیم بگیرن
چون هیچ وقت به تصمیمات خودم اعتماد نداشتم
مثل وقتی که هر کسی می یومد خاستگاری منتظر بودم بقیه بگن نه یا بگن اره
تا اگه خوب بود یا بد بتونم تقصیر کسی بندازم
همیشه از شرایط زندگیم فرار کردم
یاد گرفتم واسه همون لحظه زندگی کنم
اینکه صبح بیدار که شدم منتظر بمونم تا ببینم چه اتفاقی میفته
هیچ وقت برنامه دقیقی نداشتم
چون همیشه احساس می کردم اشتباه می کنم
انتخاب همسرم فقط یک درصد دست من بود بقیه ش واگذر بود به خانوادم
برای همین هم هست که هر وقت می خوام باهاش برم بیرون یه عالم جار و جنجال راه می ندازم
بعد که اعصاب همه داغون شد میرم بیرون اونجا می رسه که مامانم میگه اگه نمی خوایش نخواه
تکلیفت رو روشن کن اگه نمی خوایش باهاش نرو بیرون
و بعد اینجاست که دو دل می شم واقعا میخوامش یا نه؟
کاش می شد این نه از طرف اون باشه نه من
می ترسم از بودن و نبودن
حتی از آرزوی مرگ
حتی از ارزوی ادامه زندگی
همه زندگیمو بخاطر این دودل بازیهام تباه کردم
همیشه بین دو راه موندم و منتظر بودم بقیه برام تصمیم بگیرن
تعجبم از اینه که وقتی نیست واقعا دوستش دارم
و بعد که این فاصله زیاد میشه فراموشش می کنم
و دیگه نمیخوام که زنگ بزنه
وای به روزی که می خواد بیاد دنبالم
از صبح مثل چی با همه در حال دعوا کردنم
باهاش خوبم تا وقتی که نیست وقتی میاد می بینمش دیگه ازش خوشم نمیاد
زنداداشم میگه تو با قیافش مشکل داری .
راست میگه من با قیافش مشکل دارم وگرنه از هر لحاظ منطقیه
باید چیکار کنم مصلحت من چیه ؟
با فکرام چیکار کنم نمی تونم محارشون کنم
من چقدر بی عرضه ام حتی تو انتخاب رشته هم دو دل بودم
به کجا دارم می رم ؟
کسی هست نجاتم بده ؟
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد